بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
287
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
لقد نافسنى الدهر بتاخيرى عن الحضرة * فما القى من العلة ما « 1 » القى من الحسرة خدمتگار و دعاگوى مخلص كه پيوسته توّلا بولاى آن دولت « 2 » داشته است و تمناّى دريافت آن سعادت كرده است و هميشه عاشق صادق آن « 3 » خدمت مى گويد ، و زمين مىبوسد ، و گرد « 4 » شرح نيازمندى قديم و غصهء حرمان او « 5 » تازه نمىگردد ، ( چه كه آن « 6 » ) قصه را دلى ميبايد و من آن ندارم ، و همانا در تقرير اين معنى و تحقيق اين دعوى « 7 » زيادت مؤنتى و بيشتن « 8 » تكلفى حاجت نيفتد ، چه هركه چون من چاكر ( مدّتهاى مديد در آرزوى خدمت چنان خداوندى و مخدومى زندگانيش باد « 9 » ) بوده باشد و در دل و دماغ تحصيل آن « 10 » مراد را بسيار سوداها پخته ( و بيشتر اين امنيت را با خويشتن صد وجه « 11 » ) برانداخته و بهزار تعبيه دريافت آن سعادت را قلب و جناح ساخته و روزگار بر عادت نكادت ( خويش او را عمرى « 12 » ) دراز در كنج محنت گرفتار بند انتظار داشته و در تمنى اعتناق مقصود دست حرمان بر سينه نهاده اكنون چون بطفيل اقبال چنين حضرتى آن شاخ اميد ببرآيد و آن بخت ( ناگهان بدرآيد و آن شادى نابيوسان « 13 » ) حاصل شود و آن « 14 » آرزوى ديرينه رتبت « 15 » نجاح گيرد و آن « 16 » هماى سعادت سايه افكند و آن « 17 » آفتاب اقبال طلوع كند و آن « 18 » كوكب سعد درفشان شود و كار بمشاهده و عيان و نواله بلب و دهان رسد و جوارح و اعضا باستقبال « 19 » دل كه ملازم آن جناب همايون بوده است و هست ( خدمت را ميان بندد « 20 » ) و در ابتدا « 21 » به خدمت و مسارعت ( باحراز آن « 22 » ) سعادت از هر عضوى باعثى مزعج
--> ( 1 ) و ما . ( 2 ) دوست . ( 3 ) ضا ، حضرت بوده دعا و . ( 4 ) و اگر در . ( 5 ) سا . ( 6 ) كه اين . ( 7 ) سا . ( 8 ) و بيشتر ( ظ ، و بيشى ) . ( 9 ) سا . ( 10 ) اين . ( 11 ) و تيسير اين امنيت با خويشتن بوجه . ( 12 ) او را عمر . ( 13 ) زاكيان بدوران شادى پاىبوسان . ( 14 ) و اين . ( 15 ) ترتيب . ( 16 ) و اين . ( 17 ) و اين . ( 18 ) و اين . ( 19 ) باستقلال . ( 20 ) خدمتى را ميان بندند . ( 21 ) ظ ، ابتدار . ( 22 ) باحوار . اين .